ودر پستوي خاطراتم گنج آن ويران کده تو راديدم که دست و پا مي زدي خواستم رهايت کنم اما نشد
خواستم دستت را بگيرم اما ديگر دير شده بود خواستم در اعماق وجودت شيرجه بزنم اما ديگر آبي وجود نداشت ...
و تو اي خداي آن من،بي مني که نيم من هم نمي ارزد،نجات بده
از فرط بي فکري ،از فرط بي عقلي ...
وبا تو بودن رنگي دگر دارد ....
نوشته شده توسط مهدي | چهارشنبه 25 مهر 1386 | ساعت 12:0 صبح |نظرات ديگران [ نظر]
و بايد از يادت برد ... برد ... برد ...چون چاره نيست
و انگار طوفاني آمد و کلبه چوبي خيالم رو با تمام آمال و آرزو هايم بر سرم ويران کرد ...
و نمي دانم آيا اين طوفان تو بود خداي من يا طوفاني بود بر خاسته از اعمال و رفتار من ...
نه اشتباه مي کنم تو لطيف تر از آني و مهربان ترا ازآني که طوفان خود را براي چون مني ضعيف به خروش بياندازي
تو کريمي و به کرامتت شکي نيست...پس کرم نما بر اين بنده حقير و ناچيزت و مددي که از فکر غير تو پاک شوم و در آخرين شب قدر امسال فقط به خاطر عشق و محبت تو به درگاه تو آيم ...اي معبودااااااا


چه دوست مي دارم به درگاه تو آيم در حالي که دو کفشم برگردن وعجز خود را در مقابل تو بنمايانم تو کريمي اما اين بنده تو ...هيچ و هيچ و هيچ...
کريما مي دانم و و خود مي دانم که خيلي بي چشم رو هستم که با اين همه نافرمانيت باز هم تو مي خوانم با کرامتت ...........و تو عفو فرما اين پرده دريم را که تو، تو بزرگ مهرباني...معبودا


نوشته شده توسط مهدي | جمعه 20 مهر 1386 | ساعت 12:0 صبح |نظرات ديگران [ نظر]
نمي دانم اين دل غمين خود را به که بسپارم دلي که غمگين است اما..
نمي دانم چگونه بگويم دوستت دارم چگونه ...


حرف هاي نهانم را باتو مي گويم اي نت چون کسي نيست که بتوانم دراين باره با او سخن گويم ومي گويم که عاشقي و محبت کشکي است برآستانه گنديده شدن


چرا بايد کسي را دوست داشت ،چرا بايد دل وجود داشته باشد که با آن کسي رو دوست داشت  چرا،


اي خداي من چرا بايد تو احساس را بيافريني چرا؟...


چي مي گويي اين خدا نيست که اشتباه کرده اين تو هستي تو بودي که راه را اشتباه رفتي و حال در باتلاق محبت ،محبتي که مي گويندعاقلانه نيست گرفتار شدي...اگر آدم بودي از راهش مي رفتي که چنين نمي شد ...
بار خدايا مرا ببخش وکمک کن که همچنان نافرمانيت را کردم وباز هم پشيمان با کوله باري از مشقت به درگاهت آمده ام مي خواهم ،باور کن مي خواهم خوب باشم پس مرا ياري کن که تو بهترين ياري کننده هايي................................................وکاش صدايي براي آمين گفتن مانده بود


 


نوشته شده توسط مهدي | يکشنبه 11 شهريور 1386 | ساعت 12:0 صبح |نظرات ديگران [ نظر]